Quran Interactive Recitations - Click below

Friday, December 18, 2009

¤ Ali Valiyollah Group ¤ دوم محرم

 

 
 

7s7s3m3m group is the best حس حس عم عم
 
 
   شب دوم:
        بسم الله
          عشق
نگاه يار
به محض اين‌كه نگاه زهير عثماني مذهب بر امام افتاد به واسطه‌ي پيامي كه از طرف امام بر او رسيده است. پس از صحبت با امام، دستور داد همه خيمه‌هايش را بر كنند و كنار خيمه‌هاي امام ببرند.

آقا جان!

ما را هم راه بده. كي نوبت ما مي‌شود. (كي مي‌شود با شهادت پيش تو بياييم آقا جان!)
ورود به سرزمين كربلا
سؤال كردم اسم اين سرزمين چيست؟
پيرمردي سالخورده، ابروان روي چشم آمده جواب داد: نام اين سرزمين ماريه است، به اين‌جا نينوا هم مي‌گويند و ... بعضي اين‌جا را كربلا مي‌گويند.
سيدالشهداء تا نام كربلا را شنيد فرمود:
«اَلّهُمََّ اِنّي اَعُوذُ بكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ»
(عباسم!)
به همه‌ي ياران بگوييد، شترها را بخوابانند. زن و بچه‌ها را آرام از شترها پياده كنند.
مواظب باشيد بچّه‌ها از بالاي شترها نيفتند.
(همانطور كه امام صادق (ع) فرمود: به زبان خودتان و ... ذكر مصيبت بخوانيد. ما هم به زبان و رسم خود اين‌طور مي‌گوييم)
اگر مردي در كاروان باشد كه مَحرَم باشد به طور معمول اين‌طور است كه بچّه‌ها را بغل كرده و از مركب پياده مي‌كند.
لذا آقا اباالفضل (ع) يك يك بچّه‌ها را در بغل گرفته و آرام پياده مي‌كند.
من نمي‌ايم برون از محملم
چون گرفته اي حسين جانم اين دلم
آخر اي نور دل اهل يقين
من چگونه پا نهم بر اين زمين
از مدينه تا به مكّه تاكنون
همچو شمعي آب گشتم از درون
اين زمين آتش به دل افكنده است
آن‌چه بر لب نآيد اين‌جا خنده است
خاك اين‌جا بوي ماتم مي‌دهد
بوي هجران، بويي از غم مي‌دهد
ترسم اين خاك پر از درد و مِحَن
در بغل گيرد تنت را بي‌كفن
وعده‌گاه غربت
(شايد همه گفتند كه:) اين سرزمين چه سرزميني است؟
از وقتي كه آمديم دل ما بيش‌تر مي‌طپد و التهاب و پريشاني ...
خبر آورند كه پس از نصب خيمه‌ها، حال زينب (س) دگرگون شده است.
ابي عبدالله (ع) آمد خدمت خواهر، ديد كه خواهر سر بر عمود خيمه گذاشته و گريه مي‌كند.
صدا زد: داداش! اين سرزمين چه سرزميني است؟
فرمود: خواهرم!
اين‌جا همان جايي است كه جدّم پيغمبر (ص) فرمود و ...
اين‌جا همان جايي است كه خواب ديدي (در دوران كودكي) و رفتي پيش جدّ ما رسول‌الله (ص) و خواب خويش را گفتي كه:
ديدم طوفاني شد و من ميان صحرا يكّه و تنها (به اين طرف و آن طرف مي‌افتادم) در آن‌جا درخت عظيمي را ديدم، از هيبت آن طوفان خود را به درخت عظيم رساندم ... ديدم اين درخت شكست (درخت از ريشه كنده شد) من خود را به يك شاخه‌ي محكمي آويختم، باد آن شاخه را در هم شكست، به شاخه‌ي ديگر ملحق شدم، او را هم در هم شكست در آن حال به دو شاخه كه به هم اتصال داشت، خود را به آن چسباندم. از شدّت وزيدن باد، آن دو شاخه هم شكست و نابود گرديد. من وحشت‌زده از خواب بيدار شدم.
پيغمبر فرمود: زينب جان!
بعد از اين‌كه من و باباي تو و مادرت از دنيا رفتيم و حسن تو هم كشته شد به كربلا مي‌روي، آخرين شاخه هم كه شكشته مي‌شود (يعني ابي عبدالله (ع) وقتي به شهادت مي‌رسد) تو تك و تنها در صحراي كربلا باقي مي‌ماني و ... خواهر و برادر ساعتي كنار هم نشستند و گريه كردند و ...
 

 
 
ورود به‌ كربلا‌
دشت‌ غم‌ دشت‌ عطش‌ دشت‌ بلايي‌ كربلا
سينه‌ سوز و جانگذار و غم‌ فزايي‌ كربلا

جمعي‌ از خوبان‌ عالم‌ را هدايت‌ بر سر است‌
 باز كن‌ در دل‌ براي‌ عشق‌ جايي‌ كربلا

زود باشد كاروان‌ در كوي‌ تو منزل‌ كند
ميزبان‌ حضرت‌ خون‌ خدايي‌ كربلا

خيمه‌هاي‌ عاشقان‌ برپا شود در خاك‌ تو
 تو به‌ حج‌ عشق‌ تصوير منايي‌ كربلا

تو غريبه‌ نيستي‌ با آستان‌ اهل‌ بيت
‌ آشناي‌ زادة‌ خيرالورايي‌ كربلا

طور سينايي‌، كني‌ موساي‌ عمراني‌
طلب‌ خضر امكاني‌ پي‌ آب‌ بقايي‌ كربلا

كعبة‌ آل‌ رسولي‌ ثاني‌ بيت‌ الحرام‌
 بعثت‌ پاك‌ حسيني‌ را حرايي‌ كربلا

آية‌ عشقي‌ ولي‌ هرگز نمي‌شد باورت
‌ افكني‌ بين‌ دو عاشق‌ را جدايي‌ كربلا

آه‌ از روزي‌ كه‌ زينب‌ غرِ خون‌ بيند تو را
 كه‌ هم‌ آغوش‌ تن‌ اهل‌ ولايي‌ كربلا

روز عاشورا كه‌ باغ‌ فاطمه‌ پرپر شود
همنوا با زينبش‌ نغمه‌ سرايي‌ كربلا

آن‌ زمان‌ كه‌ دست‌ عباس‌ از بدن‌ گردد
 جدا ميزبان‌ مقدم‌ خيرالنسايي‌ كربلا

عصر عاشورا كه‌ آيد قتلگاهت‌ ديدني‌ است
‌ عشق‌ با خون‌ مي‌كند جلوه‌ نمايي‌ كربلا

كاش‌ مي‌گفتي‌ كه‌ گلچين‌ لاله‌ را پرپر مكن‌
 واي‌ زين‌ نامردمي‌ و بي‌ حيايي‌ كربلا

ميهمان‌ را با لب‌ عطشان‌ چه‌ قومي‌ مي‌كشد؟
 واي‌ از اين‌ كوفه‌ و اين‌ بي‌ وفايي‌ كربلا

اي‌ زمين‌ اي‌ ارض‌ اقدس‌ اي‌ حريم‌ كبريا
 تا ابد با آل‌ زهرا همنوايي‌ كربلا

 
 
 ورود به‌ كربلا (2)

اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست
‌ آهسته‌ ران‌ آهسته‌ ران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا فضاي‌ نينواست‌ مهمان‌ سراي‌ كبرياست‌
ما ميهمان‌ حق‌ ميزبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شهادتگاه‌ ماست‌ اينجا زيارتگاه‌ ماست‌
زهرا كند اينجا فغان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا حريم‌ انبياست‌ ميعادگاه‌ كبرياست
‌ اي‌ عاشقان‌ اي‌ عاشقان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود اكبر فدا آن‌ سو سرم‌ از تن‌ جدا
اي‌ كاروان‌ اي‌ كاروان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بار گران‌ از كف‌ نهيد اينجا شود قاسم‌ شهيد
 اشتر مران‌ اي‌ ساربان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود زينب‌ اسير در خاك‌ و خون‌ غلطد غدير
جبريل‌ گردد نوحه‌ خوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود صبر امتحان‌ با كودكان‌ و نوجوان
‌ اسلام‌ گردد جاودان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا شود خون‌ ريخته‌ حلقم‌ به‌ ني‌ آويخته‌ اي
‌ اكبرم‌ قرآن‌ بخوان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

اينجا به‌ زير بوته‌ها گل‌ مي‌كند بيتوته‌ها
گردند حيران‌ دختران‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

غربت‌ ثمر اينجا دهد مظلوم‌ سر اينجا دهد
 آتش‌ رود بر آسمان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

بر كودكان‌ در بدر بر بانوان‌ خونجگر
خورشيد گردد سايبان‌ اينجا زمين‌ كربلاست‌

 
 

 
 
مراسم شب دوم محرم 83 - مسجد ارک تهران
(حاج منصور ارضي)


قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
 
مراسم شب دوم محرم 82 - هيئت رايت العباس
(حاج محمود کريمي)

 

براي دانلود، روي هر يک از لينکها کليک سمت راست نموده
 و
Save Target As را بزنيد
 
 


 
 
   فضايل
     امام حسين
            (عليه السلام)

4 - خواهش فطرس از جبرئيل
فطرس زمانى كه ديد جبرئيل همراه ملائكه به زمين نزول مى كنند، از جبرئيل پرسيده : كجا مى رويد؟
او گفت : خداوند به حضرت محمد مصطفى نعمتى ارزانى فرموده و مرا فرستاده تا به آن حضرت تبريك و تهنيت گويم .
فطرس گفت : اى جبرائيل ! من را نيز همراه خود ببر، شايد كه آن حضرت براى من دعايى كند و حق تعالى از خطا و گناه من درگذرد.


5 - آمدن فطرس خدمت پيامبر
جبرئيل همراه فطرس خدمت پيامبر رسيد، پس از عرض سلام و تبريك ، شرح حال فطرس را براى پيامبر بازگو نمود، پيامبر فرمودند: به او بگو كه خودش را به اين مولود مبارك بمالد و به جايگاه خود باز گردد.

6 - باز يافتن سلامتى
فطرس خود را به بدن شريف حسين ماليد، در اين هنگام بود كه بال هايش ‍ در آمدند و در حالى كه اين كلمات را مى گفت ، به سوى بالا عروج نمود، او گفت : يا رسول الله ! به زودى اين امت تو، اين مولود را شهيد مى كنند و از اين جهت كه فرزند تو بر من منت نهاد، من نيز به جبران آن ، زيارت و سلام زائرينش را به او مى رسانم و هر كس كه بر او صلوات فرستد، من اين صلوات را به او مى رسانم.
 
 
 


 
 
   پرسش
         و پاسخ
                   محرم
چرا مردم با اظهار اين همه ارادت و دوستى نسبت به خاندان اهل بيت (عليهم السلام)  از فلسفه قيام امام حسين عليه السلام اطلاع كافى ندارند؟
پاسخ: همان طور كه در شماره قبلي  گفته شد، هدف از عزادارى ها و مراسم محرم، احياى فلسفه عاشورا و استمرار بخشيدن به قيام خونين امام حسين عليه السلام است و بايد اين مساله، محور سخنان گويندگان مذهبى باشد. البته گويندگان مذهبى همه يكسان و هم سطح نيستند; ولى همواره بسيارى از علما و دانشمندان دينى در پى احياى ابعاد مختلف اسلام از جمله قيام امام حسين عليه السلام و زدودن غبار خرافات از چهره دين و رويدادهاى تاريخى اسلام بوده و هستند، لكن در برخى از مجامع نيز ممكن است به عللى آنان دور از دسترس مردم بوده، از اين رو زمينه براى ميداندارى عناصر ديگر فراهم گردد.  
 
 
 


 
 
  
      
عبرتهاي
          عاشورا
عاشورا به ما درس مى دهد كه در ماجراى دفاع از دين, بصيرت بيش از چيزهاى ديگر براى انسان لازم است. بى بصيرت ها بدون اين كه بدانند, فريب مى خورند و در جبهه باطل قرار مى گيرند چنان كه در جبهه ابن زياد كسانى بودند كه فُسّاق و فجّار نبودند ولى از بى بصيرت ها بودند. اين ها درس هاى عاشوراست. البته همين درس ها كافى است كه يك ملت را از ذلت به عزّت برساند. همين درس ها مى تواند جبهه كفر و استكبار را شكست بدهد. اين ها درس هاى زندگى ساز است. اين, آن جهت اول است.
از بيانات مقام معظم رهبرى (مدظله العالى)
در ديدار با نيروهاى مقاومت بسيج
 13 محرّم 1413

 
 
 
 

 
\
 
   
      
علمدار
 
کربلا را بيشتر بشناسيم
امير المؤ منين عليه السلام دستهاى عباس عليه السلام را مى بوسد!
مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس عليه السلام يك روز اميرالمؤ منين عليه السلام وى را در دامان خود گذاشت و آستينهايش را بالا زد و در حاليكه كه بشدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس عليه السلام پرداخت .
ام البنين سلام الله عليه ، حيرت زده از اين صحنه ، از امام عليه السلام پرسيد: چرا گريه مى كنيد؟!
حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آنچه را كه بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين سلام الله عليه ، شتابان و هراسان ، پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام عليه السلام با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : آنها از بازو قطع خواهد شد.
كلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنين سلام الله عليه فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با دهشت بسرعت پرسيد: چرا دستهايش قطع مى شوند؟! و امام عليه السلام به او خبر داد كه دستان فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه رسول الله صلى الله عليه و آله قطع خواهد شد. ام البنين سلام الله عليه گريست و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش شريك شدند.
سپس ام البنين سلام الله عليه به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت كه فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله و ريحانه او خواهد گرديد.
امير المؤ منين على عليه السلام فرمود: ام البنين ، فرزندت عباس عليه السلام را نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداى متعال در عوض دو دستش ، دو بال به او مرحمت خواهد كرد كه با آنها با ملائكه در بهشت پرواز كند، همان گونه كه قبلا اين عنايت را به جعفربن ابى طالب عليه السلام نموده است . ام البنين سلام الله عليه با شنيدن اين بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد.
خدايا او را از شر حسودان نگهدار!
حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام آيتى از جمال و زيبايى بود. رخساره اش زيبا چهره اش ‍ پر شكوه ، اندامش متناسب ، و در عين حال چنان نيرومند بود كه آثار دليرى و شجاعت را بخوبى نمايان مى ساخت . ام البنين سلام الله عليه مى گفت : پسرم ، به خدا مى سپارمت ! قلب مادر آكنده از محبت به عباس عليه السلام بود و براى وى از جانش عزيزتر و گراميتر مى نمود. مادر از چشم حسودان بر او نگران بود و مى ترسيد كه مبادا به او سيبى برسانند و رنجورش كنند، لذا او را در پناه خداوند متعال قرار داد و ابيات زير را در باره اش سرود:
اعيذه بالواحد
من عين كل حاسد
قائهم و القائد
مسلمهم و الجاحد
صادرهم و الوارد
مولدهم و الوالد

يعنى : فرزندم را، از چشم حسودان نشسته و ايستاده ، آينده و رونده ، مسلمان و منكر، بزرگ و كوچك ، و زاده و پدر، در پناه خداوند يكتا قرار مى دهد.
ضمنا از اينكه حضرت امير المؤ منين على عليه السلام دست فرزند خود را، عباس ، را مى بوسيد، ميزان كثرت عطوفت آن حضرت به وى معلوم مى گردد (چنانكه ، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز دست حضرت زهرا سلام الله عليه را مى بوسيد و وى را در جاى خود مى نشاند).
بعضى نقل كرده اند كه وجه تسميه آن حضرت به ابوالفضل از آن روى بود، كه آن جناب فرزندى به نام فاضل داشته است .
كنيه حضرت عباس عليه السلام
مشهورترين كنيه آن حضرت ، ابوالفضل است ، چون فرزندى به نام فاضل داشته ، بلكه مى توان گفت پدر تمام فضايل انسانيت و كمال بوده است . در كتاب العباس دو كنيه ديگر براى آن حضرت نقل كرده است : يكى ابو القراية كه آن را از كتاب مزار سرائر ابن ادريس و مقاتل الطالبيين ابوالفرج و انوار النعمانيه سيد جزايرى و تاريخ خميس ‍ ابوالحسن دياربكرى نقل فرموده ؛ و ديگرى ابوالقاسم است و مستند ايشان ، زيارت روز اربعين مى باشد كه از جابر نقل شده و در آن آمده است كه وى در روز اربعين متوجه قبر آن بزرگوار گرديد و گفت : اسلام عليك يا اءباالقاسم ، اسلام عليك يا عباس بن على عليه السلام الخ و چون جابر از اكابر صحابه بوده و در اين خانواده تربيت شده است ، البته سبب آن را مى داند، چه آنكه آن حضرت فرزندى به نام قاسم نداشت تا مكنى به آن شود.
ادامه دارد ...
 
 
 

 
 
 
   سخنان
     امام حسين
            (عليه السلام)
خطبه امام پس از ورود به كربلا
متن سخن :
((... اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ
وَانَّ الدُّنْيا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَتَنَكَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها
وَلَمْ يَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الا ناءِ
وَخَسيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعى الْوَبيلِ
اَلا تَرَوْنَ اِلَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَالَى الْباطِلِ لا يُتَناهى عَنْهُ
لِيَرْغبَ الْمُؤْمِن فِى لِقاءِا للّه
فَاِنِّى لا اَرَى الْمَوْتَ اِلا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمِينَ اِلا بَرَماً،
النّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعايِشُهُمْ للّه
فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ))(135).


ترجمه و توضيح لغات :
تَنَكُّر: قيافه بدنشان دادن . اِدْبار: پشت كردن . صُبابَة : ته مانده آب در كاسه . خسيس عَيْشٍ: زندگى پست ذلت بار. مَرْعَى الْوبيل : چراگاه سخت و سنگلاخ كه در آن كمتر علف سبز شود. بَرَمْ (بر وزن فَرَس ): زجر و آزردگى . عَبيد (جمع عَبد): برده لَعْقَ (مصدر است به معناى اسم مفعول ): چيزهاى شيرين مانند عسل كه با انگشت ليسيده شود. يَحُوطُونهُ (از حاطَ، يَحُوطُهُ): چيزى را حفظ و حراست كردن و دفاع از آن نمودن . دَرَّتْ مَعايِشَهُمْ: دَرّ: خوشى و كمال آسايش . مَعايِش (جمع معيشه ): آنچه زندگى به آن وابسته است . مُحِّصُوا (از تَمْحيص ): در بوته آزمايش قرار دادن .

ترجمه و توضيح :
حسين بن على عليهما السلام در دوّم محرم الحرام سال 61 هجرى وارد كربلا گرديد و پس از توقف كوتاه در ميان ياران و فرزندان و افراد خاندان خويش قرار گرفت و اين خطبه را ايراد نمود:
((اما بعد، پيشامد ما همين است كه مى بينيد؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده ، زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است ، از فضائل انسانى باقى نمانده است مگر اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب . مردم در زندگى ننگين و ذلت بارى به سر مى برند كه نه به حق ، عمل و نه از باطل روگردانى مى شود، شايسته است كه در چنين محيط ننگين ، شخص با ايمان و بافضيلت ، فداكارى و جانبازى كند و به سوى فيض ديدار پروردگارش بشتابد، من در چنين محيط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى و زندگى با اين ستمگران را چيزى جز رنج و نكبت نمى دانم )).
امام به سخنانش چنين ادامه داد:((اين مردم برده هاى دنيا هستند و دين لقلقه زبانشان مى باشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آنجاست كه زندگيشان در رفاه است و آنگاه كه در بوته امتحان قرار گيرند، دينداران ، كم خواهند بود)).
آنچه از اين گفتار امام استفاده مى شود
در اين خطبه حسين بن على عليهما السلام كه اولين خطابه و سخنرانى آن حضرت در سرزمين كربلاست ، به دو نكته حساس زير اشاره شده است :


1 - انگيزه قيام :
به طورى كه در فرازهاى گذشته از سخنان امام عليه السلام اشاره گرديد آن حضرت براى قيام خود چندين علت و انگيزه مختلف بيان نموده است كه مخالفت با حكومت يزيد، تغيير و تحريف در احكام و بالا خره موضوع امر به معروف و نهى از منكر، مجموع اين علل و انگيزه ها را تشكيل مى دهد كه همه اين انگيزه ها نيز در اين گفتار آن حضرت ، خلاصه گرديده است .
آنجا كه اوضاع متغير، زشتيها ظاهر و فضايل ، سركوب و فراموش شده است ذلت و خوارى بر زندگى مردم سايه شوم خود را گسترده است ، نه به حق عمل مى شود و نه از باطل جلوگيرى ، بجاست كه شخص مؤ من و متعهد در راه تغيير چنين وضعى به شهادت و لقاى حق راغب و شائق باشد و شخص ‍ امام عاليترين و بارزترين مصداق چنين مؤ من با فضيلت است كه در اين شرايط، مرگ را بجز سعادت و براى زندگى مفهومى جز زجر و شكنجه و مرگ تدريجى نمى داند.


2 - مساءله آزمايش :
و اما نكته دوم ، موضوع آزمايش و امتحان است كه بهترين راه شناخت حقايق و افكار شخصيتها و اصالت انسانهاست ؛ چه افرادى كه خود را مؤ من نشان مى دهند و چه گروهايى كه براى خود شعارهاى داغ و كوبنده انتخاب مى كنند و چه اشخاصى كه از قيافه حق پرستى و وجهه مذهبى برخوردارند، ولى حقيقت اين گروه ها و اين چهره ها و اصالت اين افراد به دست نمى آيد مگر از راه امتحان و آزمايش در شدايد و گرفتاريها، در جزر و مدها و در ميدان جنگ و مبارزات ، آنجا كه منافع مادى و بلكه جانشان در خطر است .
اينك كه فرزند فاطمه به سوى ((اللّه)) مى شتابد و قدم به سرزمين عشق و شهادت مى گذارد از افراد زيادى كه تا آن روز دم از اسلام مى زدند و در ميان مسلمانان از وجهه خاص مذهبى برخوردار بودند، خبرى نيست .
فرزند رسول اللّه در راه اسلام و قرآن به خاطر امر به معروف در برابر دشمن ديرينه اسلام قرار گرفته و آماده كشته شدن و به قربانى دادن خاندانش و به اسارت رفتن اهل و عيالش مى باشد ولى اين گونه افراد قدم از قدم برنمى دارند و لب از لب نمى گشايند، نه از عبداللّه بن عباس خبرى هست و نه از عبداللّه بن زبير و نه از عبداللّه بن عمر كه هر سه خود را شخصيت برجسته مذهبى مى دانستند و به خاطر مذهبى بودن ، در ميان مردم از وجهه و محبوبيت ويژه اى برخوردار بودند كه موضوع شهادت و اسارت در راه احياى اسلام و آزادى مسلمين مطرح است مثل اينكه چنين افرادى در ميان مسلمانان وجود ندارند.
و اين شدايد و حوادث است كه مردان بزرگ واقعى را از مسلمانان مصنوعى و كاذب كه در مواقع عادى مسلمان تر و مذهبى تر از همه هستند مى شناساند و نقاب از چهره هايشان برمى دارد كه :((َاِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ)) .
-----------------------
پي نوشت ها:
135- تحف العقول ، ص 174. طبرى ، ج 7، ص 300. مثيرالاحزان ، ص 22. ابن عساكر، ص 214. مقتل خوارزمى ، ج 2، ص 5. لهوف ، ص ‍ 69.
بنا به نقل طبرى و ابن نما امام - عليه السلام اين خطبه را در منزل ذى حسم ايراد نموده است و در بعضى از منابع ياد شده جمله الناس ... در اول خطبه آمده است ولى ما متن تحف العقول را مورد استناد قرار داديم .
 
 
 

 
 
 
  
      
ده گفتار
انگيزه ، اخلاص ، نشاط و آگاهى در كربلا
بر خلاف دنياى امروز كه به ثروت ، نيرو، اطلاعات ، تخصص ، تكنولوژى و حمايت ديگران تكيه دارد، اسلام كارائى و نقش همه ى آنها را در كنار ايمان به خدا، اخلاص ، نشاط و انگيزه مى داند.
نمونه ها:
نماز بى نشاط، مورد انتقاد قرآن است . قاموا كسالى (41)
انفاق بى نشاط، مورد انتقاد قرآن است . هم كارهون (42)
انجام كار بدون نشاط يا همراه با بهانه گيرى ، به منزله ى انجام ندادن آن است ، بنى اسرائيل چون بعد از بهانه گيره هاى زياد، گاوى را ذبح كردند قرآن مى فرمايد: گويا ذبح نكردند. فذبحوها و ما كادوا يفعلون (43)
بارها قرآن از كسانى كه هنگام رفتن به جبهه بى نشاط بودند، انتقاد كرده است . اثّاقلتم الى الارض (44)
از ايمان و توجّه كسانى كه تنها به هنگام اضطرار روبه خداوند مى كنند، انتقاد كرده و مى فرمايد: همين كه در آستانه غرق شدن قرار گرفتند، خدا را مى خوانند ولى همين كه نجات يافتند، فراموش مى كنند. فاذا ركبوا فى الفلك دعوا اللّه ... فلمّا نجّاهم ...(45)
ايمان در لحظه ى خطر كار فرعونى است كه در آستانه ى غرق شدن گفت : ايمان آوردم و خداوند در پاسخ او فرمود: الا ن و قد عصيت قبل (46)
در كربلا نشاط بود؛ امام حسين عليه السلام فرمود: مرگ مانند گردنبند در سينه دختران جوان است .
فرزند سيزده ساله امام حسن عليه السلام (حضرت قاسم ) فرمود: مرگ نزد من از عسل شيرين تر است .
ياران امام حسين عليه السلام مى گفتند: اگر بارها زنده شويم باز كشته شويم ، دست از تو بر نمى داريم .
نشاط بالاتر از رضايت و تسليم است ، ريشه ى نشاط ايمان به راه ، رهبر و هدف است و بى نشاطى ، نشانه ى باورنداشتن راه ، رهبر و هدف است .
اما مسئله ى انگيزه
اسلام به انگيزه ى انسان بسيار توجّه دارد، حتّى سير كردن گرسنگان اگر بر اساس اخلاص نباشد و انگيزه ى غير الهى داشته باشد، بى ارزش ‍ است .
يكى از سوره هاى قرآن سوره ى عبس است كه در ده آيه ى اوّل آن به شدّت انتقاد مى كند كه چرا به روى نابينايى عبوس شد، در حالى كه نابينا نه عبوسيت را مى بيند و نه خنده را، اما اسلام اصل عبوس بودن را زشت ميداند، نه به خاطر فميدن يا نفهميدن مردم . اسلام ارزشها و ضد ارزشها را واقعى مى بيند، نه قراردادى ، سياسى ، اقتصادى و تعصّبى .
انگيزه ى امام حسين عليه السلام خودنمايى ، قدرت طلبى ، انتقام نبود، انگيزه امام و يارانش اصلاح در دين جدّش بود. انگيزه ى يارانش رسيدن به مال و مقام و تظاهر نبود، آنان با خدا معامله كردند و لذا كودك اسير شده امام در برابر كاخ بنى اميه سخنرانى مى كند و مى فرمايد: به عدد دانه هاى شن خدا را شكر مى كنم ؛ الحمدللّه عدد الرمل و الحصى و زينب كبرى مى فرمايد: چيزى جز زيبايى نديدم ؛ ما رايت الا جميلا در حالى كه اگر انگيزه غير خدا باشد، بايد گلايه ها و ضعف ها و ناسپاسى ها در كار باشد.
خلاصه آنكه گرچه اسلام به آمادگى همه جانبه در برابر دشمن توجه دارد؛ واعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة (47)
به آموزش هاى تخصّصى عنايت دارد، گرچه نزد بيگانگان باشد؛ اُطلب العلم و لو بالصين
به حمايت افراد توجّه دارد؛ تعاونوا على البّر و التّقوى (48)
به ثروت و اطلاعات توجه دارد، اما همه ى اينها به منزله ى عينك وسيله ى ديدن هستند، لكن كار ديدن از چشم است و توفيق تنها از اوست ؛ و ما توفيقى الاّ باللّه (49) و نصرت تنها از او مى باشد؛ و ما النصر الاّ من عند اللّه (50)
امّا آگاهى
امروز خلبانان متخصّص منطقه اى را بمباران مى كنند، بدون آنكه بدانند چرا و براى چه ؟
در كربلا همه ياران امام حسين عليه السلام آگاه بودند. از آغاز سفر تا كربلا تمام جملات امام نشانه ى اين بود كه اين سفر كاميابى مادّى و برگشتى ندارد، يك انتخاب آزادانه ، آگاهانه ، مخلصانه و عاشقانه بود.
در اسلام حتّى اشك و سوزى ارزش دارد كه بر اساس آگاهى باشد؛ تفيض ‍ اعينهم من الدمع مما عرفوا(51)
باور و يقين كه آمد، انسان در كار خود ترديد ندارد. زينب كبرى در سخنرانى به يزيد مى گويد: من تو را پست و كوچك مى دانم ؛ انّى لاستصغركَ
آرى اگر انسان در اثر معرفت و شناخت يقين پيدا كرد، پخته مى شود و هيچ پخته اى خام نمى شود، ولى اگر بر اساس احساسات و شعارها داغ شد، ممكن است بعد از مدّتى گرفتار ترديد و سرد شود، چون هر داغى سرد مى شود.
در قرآن دو نوع دخول داريم : يكى دخول مردم در فضاى ايمان و ديگرى دخول ايمان در فضاى دل . داخل شدن مردم به ايمان آسان است ؛ يدخلون فى دين اللّه افواجا(52) امّا داخل شدن ايمان در دل ، كار سختى است ؛ و لمّا يدخل الايمان فى قلوبكم (53)
اكنون كه اين سطرها را مى نويسم ، شبى است كه حضرت على عليه السلام در روز آن در غدير خم به امامت نصب شد، همانها كه يدخلون فى دين اللّه افواجا بودند، صحنه را ديدند و تبريك هم گفتند، اما پس از چندى على عليه السلام را رها كردند، زيرا ايمان در قلبشان داخل نشده بود. اين است تفاوت دخول مردم در دين با دخول دين در مردم.
-----------------------
پي نوشت ها:

41- نساء، 142.
42- توبه ، 54.
43- بقره ، 71.
44- توبه ، 38.
45- عنكبوت ، 65.
46- يونس ، 91.
47- انفال ، 60.
48- مائده ، 2.
49- هود، 88.
50- آل عمران ، 126.
51- مائده ، 83.
52- نصر، 2.
 
 
مقاله روز
 
 

زمينه هاى قيام  سيدالشهدا (عليه السلام)
اهداف نهضت عاشورا
ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة
مخالفين هر مكتب و هر دينى ، در ابتداى ظهور مكتب جديد، بطور علنى با آن برخورد مى كنند، زيرا آن مكتب ، بخاطر جوانى و تازگى آن ، هنوز داراى طرفداران جدى نشده است ، ولى آنها در اكثريت و قدرت هستند، همچنانكه ديديم مشركين در صدر اسلام با تمام توان از هر راهى كه ممكن بود، مانند شكنجه ، و تهمت و قتل و غارت و جنگ و غيره به مقابله با اسلام پرداختند.
اما پس از آن مكتب و مرام ، پيشرفت پيدا كرد، و داراى طرفداران جدى شد و به قدرت رسيد، مخالفين آن مكتب ديگر نمى توانند با روش مقابله روياروى و اظهار مخالفت علنى به مقابله بپردازند، زيرا با نفوذى كه مكتب جديد دارد، آنها رسوا و نابود مى شوند،
بهترين راه براى مقابله با مكتب و انقلابى كه پيروز شده است ، همگام شدن ظاهرى با آن مكتب ، و تظاهر نمودن به قبول آن ، و سپس منحرف كردن تدريجى مردم از اصول و پايه هاى آن مكتب است به گونه اى كه مردم متوجه حساسيت انحرافات نشوند، تنها وقتى متوجه مكتب و اعتقاد خود بشوند كه كار از كار گذشته و در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرند، يعنى خود را در عمل و عقيده نسبت به آن مرام سست احساس كنند، اينجاست كه يك درخت تنومند و ريشه دار را مى شود موريانه وار بر اثر نابود كردن تدريجى ريشه هاى مخفى آن با يك ضربه و فشار اندك سرنگون كرد.
موريانه حيوانى ضعيف و نابيناست ، به گونه اى كه مورچه دشمن سرسخت او به حساب مى آيد، اما همين حيوان ضعيف ، اگر به ساختمان يا درخت تنومندى حمله كند، آن را ويران مى كند.
روش ويرانگرى اين حيوان بسيار سهمگين است ، او از دو ويژگى استفاده مى كند، ويژگى اول آنكه چون از نور خورشيد فرارى است . وقتى به چيزى مانند درخت يا ستون خانه حمله مى كند، آن را از درون پوك مى كند به گونه ايكه جدار بيرونى و پوسته بيرونى سوراخ نشود، به اين ترتيب ، انسان هرگز متوجه تهى شدن و سست شدن ستون خانه نمى شود، مگر افراد متخصص و ژرف نگر، ويژگى دوم او اين است كه ويرانگرى خود را به آرامى و اندك اندك انجام مى دهد، به گونه اى كه تا قبل از وقوع حادثه ، هر كس به ستون يا درخت تكيه دهد، متوجه فاجعه اى كه در شرف وقوع است نمى شود، آن فاجعه اى كه بر سر اسلام به وقوع پيوست و مى رفت تا به مرور زمان ، همراه با خواب غفلتى كه سراسر عالم اسلام را فراگرفته بود، ستون خيمه اسلام را يكسره نابود كند، درست مانند همين جريان بود، مسلمانان در خواب غفلت ، و مخالفين به آرامى و تدريج ، مشغول تهى كردن و نابود كردن اساس و ريشه هاى درونى و پر اهميت اسلام بودند.
آنچه ما در اين نوشتار بر آنيم كه به وضوح روشن سازيم ، بيان عمق فاجعه و خطر بزرگى بود كه مى رفت اسلام و زحمات پيامبر اكرم و شهداء و فداكاريهاى اهل بيت عصمت و طهارت را از بين ببرد. اين درست است كه خداوند دين خود را حفظ مى كند، اما منافقين سعى خود را بكار خواهند گرفت ، و خداوند هم به وسيله اسباب و علل طبيعى دين خود را محافظت مى كند، و حكمت الهى بر اين قرار گرفت كه سيدالشهداء، خون خدا شود و سر بقاء دين گردد همچنانكه نبى مكرم آورنده آن شريعت شد.
اميرالمؤ منين عليه السلام وقتى پرچمهاى معاويه و اهل شام را ديد فرمود: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را آفريد، اينها اسلام را بالاجبار پذيرفتند ولى در باطن مسلمان نبودند، وقتى كه يار و ياور پيدا كردند، كفر خود را اظهار نمودند و به دشمنى خود با ما برگشتند، جز اينكه نماز را رها نكردند. (34)
آنچه بعد از پيامبر اكرم انجام گرفت ، خواسته يا ناخواسته ، نتيجه اى جز نابودى تدريجى اسلام نداشت ،
اكنون به انحرافات و اجتهاداتى كه خلفاء در مقابل پيامبر و بعد از حضرت ، نسبت به تغيير دستورات دينى انجام دادند، و كار را به جايى رساندند كه امام حسين عليه السلام براى نجات دين ، جز فداكارى چاره اى نداشت ، توجه مى كنيم ،
وضعيت اسلام و مسلمين از ابتدا تا زمان قيام سيدالشهداء
يا ابا عبدالله انى اتقرب الى الله و الى رسوله و الى اميرالمؤ منين و الى فاطمه و الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و بنى عليه بنيانه ...
اين همه انحرافات و گمراهيها كه منجر به قيام و شهادت مظلومانه اباعبدالله الحسين و يارانش گرديد، نتيجه كارهايى است كه از اواخر عمر پيامبر به بعد، انجام گرفت .
شروع انحرافات در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
جريان را از بستر بيمارى پيامبر شروع مى كنيم ، هنگام رحلت حضرت فرا رسيده بود، در خانه حضرت عده اى از اصحاب از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، پيامبر فرمود: بيائيد تا براى شما فرمانى را بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت : پيامبر هذيان مى گويد!! كتاب خدا براى ما كافى است ، تعجب اينجاست كه در حضور پيامبر و در زمان حيات حضرت ، عده اى به طرفدارى از عمر برخاستند و حرف او را تكرار كردند، و عده اى سخن پيامبر را تاييد كردند و چون مشاجره و سخنان بيهوده بالا گرفت ، پيامبر فرمود: برخيزيد. (35)
آرى اگر مسلمان از غصه خون بگريد - همچنان كه ابن عباس بشدت مى گريست - كه چرا نگذاشتند فرمانى را كه ضامن هدايت بشر بود، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر كند، جا دارد، و شما خود خوب مى دانيد وقتى در حضور پيامبر، با گستاخى به اعتراض برخيزند، در فرداى رحلت حضرت چه رخ خواهد داد؟!
و اين اولين و مهمترين انحراف اساسى بود كه در مقابل پيامبر انجام گرفت ، اين جريان كه در كتابهاى متعدد و معتبر اهل سنت آمده است نشانگر مطالب بسيارى است كه قلم از ترسيم آن عاجز است .
سپاه اسامه و تمرد مخالفين
2 - به دنبال همين جريان ، مسئله تمرد از سپاه اسامه واقع شد، پيامبر اكرم اسامه ابن زيد را كه جوانى بود تقريبا هيجده ساله در واپسين لحظات زندگى خويش براى جنگ با سپاه روم در سرزمين اردن بسيج نمود، حضرت خود شخصا بسيج نمودن اصحاب را آن هم در حال مرض و تب شديد به عهده گرفت ، كليه سرشناسهاى مهاجر و انصار امثال ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح و سعد ابن ابى وقاص را در سپاه اسامه گرد آورد و با تاءكيدات فراوان آنها را سفارش نمود كه در رفتن عجله كنند.
اما اصحاب از اينكه جوانى حدودا هيجده ساله بر سالمندان فرمانده شده ، شديدا بر پيغمبر خورده گرفتند و حضرت در حالى كه از شدت تب سر مقدس را بسته و حوله اى بخود پيچيده بود، اعتراض آنها را روى منبر پاسخ گفت ،
وقتى بيمارى حضرت شدت گرفت پيوسته مى فرمود: كه در تجهيز سپاه اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد، اما عده اى از اصحاب سستى مى كردند، تا اينكه نبى اكرم رحلت نمود و آنها از رفتن امتناع كردند، (36) پيامبر اكرم مى خواست مدينه را از وجود اين افراد خالى كند و زمينه را براى خلافت حضرت على عليه السلام مهيا كند و جلو تندروى برخى را بگيرد تا نگويند على جوان است و ابوبكر پيرمرد، ولى آن ها از پيوستن به لشكر اسامه امتناع كردند كه قبل از همه ابوبكر و عمر اين كار را كردند، جوهرى در كتاب السقيفه مى نويسد: پيامبر پى در پى مى فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس از آن روى برگرداند. (37)
انحراف عظيم از بيعت روز غدير و امامت اميرالمؤ منين
و سرانجام آن انحراف عظيم و تزلزل بزرگ بعد از رحلت نبى اكرم ايجاد شد، يعنى با اينكه كمتر از سه ماه و نيم از جريان غدير خم و نصب حضرت امير در مقابل دهها هزار نفر نمى گذشت ، و با اينكه همگى با حضرتش بيعت كرده بودند، اما تو گوئى هيچ جريانى رخ نداده است ، و در زمانى كه هنوز جسد مطهر نبى مكرم روى زمين بود، آنها مشغول يكسره كردن مساءله حكومت شدند.
در نظر سطحى توده مردم ، امامت و رهبرى ، يك مسئله سياسى تلقى مى شد، كه از حساسيت بالائى مانند نماز و روزه و حج و جهاد، برخوردار نيست ، بگونه اى كه وقتى ظواهر دين مانند مسجد و نماز و حج و روزه برقرار باشد دين را برقرار و اسلام را پياده شده تلقى مى كنند و حس مذهبى آنها ارضاء مى شود.
و همين غفلت و جهالت عمومى باعث شد، پاسداران الهى را از منصب خود دور كنند، و اين گامى بود بس بزرگ براى نابودى تدريجى دين ، مى دانيم يك خانه ، يك محله ، يك شهر و يا يك كشور اگر از پاسدار و نگهبان و رهبر شايسته برخوردار باشد، جامعه هر چند دچار مشكلات فرعى گردد، اما دشمنان ، هرگز نمى توانند، مقاصد شوم خود را پياده كنند، و بر عكس جامعه اى كه حكومت آن در دست دشمنان باشد، اصلاحات جزئى و فرعى هرگز نمى تواند دليل پيشرفت آنها حساب شود.
و ما امروز حساسيت امامت و رهبرى را در سراسر زندگى و عقائد و احكام مسلمين مشاهده مى كنيم ، امامت ستون دين بود، و بخاطر اهميت فوق العاده آن بود كه طبق روايات به هيچ چيز مانند ولايت سفارش نشد،
پيامبر فرمود: هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مانند كفار جاهليت مرده است ، و فرمود: يا على اگر كسى به مقدار عمر نوح خداوند عزوجل را عبادت كند، و همانند كوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و آنقدر عمر كند كه هزار سال با پاى پياده حج كند، آنگاه ميان صفا و مروه مظلومانه كشته شود، اما ولايت تو را نداشته باشد، بوى بهشت به مشامش نرسد و وارد آن نشود. (38)
و به همين جهت بود كه امامت على بن ابى طالب ، كه يگانه پاسدار دين بود، ديگر قابل تحمل نبود، همچنانكه با كنار گذاردن ايشان ، راه براى انحراف بعدى هموار مى شد كه شد.
مظلوميت اهل بيت در همان روزهاى اول
هنوز صداى پيامبر در فضاى غدير در گوش مردم طنين انداز بود كه مى فرمود: خدايا دوستان على را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار، كه به خانه فاطمه هجوم آوردند، عمر صدا زد بخدا قسم كسانى كه در خانه متحصن هستند بايد براى بيعت با ابوبكر خارج شوند و گرنه خانه را با ساكنان آن آتش مى زنم !
يكى گفت : در اين خانه فاطمه است ، جواب داد گرچه او باشد (39)، و شهرستانى در ملل و نحل از نظام نقل نموده است كه عمر در روز بيعت چنان بر شكم فاطمه زد كه محسن را سقط كرد و عمر فرياد مى زد خانه را با هر كه در آن است آتش زنيد و در خانه نبود جز على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ). (40)
و سرانجام حضرت على عليه السلام را با وضعيتى بس ناهنجار براى بيعت به مسجد بردند و با شمشير كشيده او را به بيعت تهديد نمودند، حادثه آنقدر تاءسف بار بود كه ابوبكر هنگام مرگ آرزو مى كرد اى كاش من معترض خانه فاطمه نمى شدم هر چند كار به جنگ مى كشيد. (41)
و به دنبال آن مساءله فدك پيش آمد، و دست خاندان پيامبر را با جعل يك حديث ، از اين پشتوانه اقتصادى كوتاه كردند و به دنبال آن خمس كه حق مسلم اهل البيت بود از خاندان پيامبر دريغ شد.
جنايات جنگى خالد ابن وليد و سكوت خليفه
يكى از صفحات سياه تاريخ كه در اوايل دوران رحلت پيامبر اكرم انجام گرفت ، حادثه تاءسف بار كشته شدن مالك ابن نويره و افراد قبيله او توسط سپاهى كه ابوبكر، به فرماندهى خالد ابن وليد فرستاده بود، مى باشد.
مالك ابن نويره ، كه در جاهليت و اسلام فردى محترم و شاعرى بزرگوار و جنگجوئى دلاور و از بزرگان و جوانمردان بود كه به او مثل مى زدند، پس از ابوبكر، اعلام نمود تا قطعى و روشن شدن خليفه پيامبر، از دادن زكاة امتناع مى كند، اما دشمنان ، اين كار او را بعنوان ارتداد او از اسلام تلقى كردند، خالد ابن وليد، فرمانده سپاه ابوبكر به طرف او هجوم آورد.
مالك افراد قبيله خود را بخاطر حفظ اسلام پراكنده كرد تا برخورد سوئى رخ ندهد، سپاه ابوبكر وقتى به سرزمين بطاح رسيد از افراد قبيله كسى را نديد، خالد ابن وليد، دستور داد تا به تعقيب آن ها بپردازند، سربازان خالد، مالك و همراهان او را محاصره كردند، آنها دست به اسلحه بردند، سربازان خالد گفتند: ما مسلمانيم ، آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم ، گفتند: پس اين سلاحها چيست كه با خود داريد؟ آنها گفتند: شما چرا سلاح برداشته ايد؟ سرانجام اسلحه را كنار گذاردند و با سپاه خالد نماز صبح را برگزار كردند.
بعد از نماز اسلحه آنها را جمع كردند و همگى را دستگير و بصورت اسيران در حاليكه ليلى همسر زيباى مالك نيز در ميان آنها بود آنها را به نزد خالد آوردند،
زيبائى و جمال بسيار زياد همسر مالك كه زبان زد عرب بود، خالد را مفتون ساخت ، خالد تصميم به قتل مالك گرفت ، هر چه خواستند او را مانع شوند، قبول نكرد، حتى مالك گفت : ما را نزد ابوبكر بفرست تا او حكم كند، اما خالد نپذيرفت ، سپس دستور داد تا گردن مالك را بزنند، مالك به همسرش نگاه كرد و گفت : اين است كه مرا به كشتن داد،
خالد گفت : اين خداست كه بخاطر برگشتن تو از اسلام ، تو را به كشتن داد، مالك گفت : من مسلمانم ، اما خالد فرمان قتل را دوباره صادر كرد و او را كشتند و در همان شب با همسر وى همبستر شد و سپس ‍ اسيران را در شب بسيار سردى زندانى كرد و جارچى او فرياد زد - ادفئوا اسراكم - اين لغت در (كنانه ) كنايه از كشتن بود و اما در اصل معنايش پوشانيدن اسيران است ، با اين حيله تمام آن اسيران را كشتند، جنايات چنان هولناك بود كه سيل اعتراضات به ابوبكر وارد شد، يكى از كسانى كه سرسختانه معترض شد خليفه دوم است ، او به خالد گفت : مرد مسلمانى را كشتى و با زن او همبستر شدى ، بخدا قسم سنگسارت خواهم كرد!
اما ابوبكر، به هيچ وجه ترتيب اثر نداد و گفت : خالد اشتباه كرده است و از جنايات جنگى وى صرفنظر كرد، او حتى حاضر نشد كه خالد را از فرماندهى عزل كند و گفت : خالد شمشير خداست و من آن را غلاف نمى كنم ، فقط بعد از ابوبكر، عمر او را عزل كرد، و تنها به همين مقدار اكتفا نمود!!
آرى اين حوادث هولناك در كمتر از دو سال از رحلت پيامبر اتفاق افتاد و خون آن همه مسلمانان و نواميس آنها به هدر رفت . (42)
ممانعت از تدوين و نشر احاديث پيامبر
يكى از حوادث تاءسف بار و جبران ناپذير، اقدام خليفه اول و دوم در جلوگيرى از نوشتن و حتى روايت و بازگو كردن احاديث پيامبر مى باشد،
اخبار مربوط به ممانعت عمر از تدوين و جمع آورى حديث از نظر شيعه و سنى متواتر است ، توجيه آنها اين بود كه بخاطر كثرت احاديث و اختلاف آنها و يا تدوين آنها، مردم از قرآن روگردان مى شوند و كتاب خدا را رها مى كنند، آرى عمر قبلا نيز در مقابل پيامبر وقتى حضرت فرمود: براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد، در مقابل حضرت گفته بود، كتاب خدا كافيست ، حتى ابوبكر كه پانصد حديث از پيامبر جمع آورى كرده بود، همه آنها را آتش زد. (43)
و در همين راستا عمر به شهرها نامه نوشت كه اگر كسى حديثى را از پيامبر نوشته بايد آن را از ميان ببرد(44) و خود او نيز وقتى ديد حديث بسيار شده است ، به مردم دستور داد تا همه را نزد او آوردند، سپس ‍ فرمان داد تا همه را طعمه حريق سازند. (45)
او افرادى مثل عبدالله ابن مسعود و ابا درداء و ابا مسعود انصارى را حبس نمود، تنها به اين جرم كه از پيامبر زياد حديث نقل مى كنند، آنها در مدينه ممنوع الخروج بودند تا بعد از عمر، كه عثمان آنها را آزاد كرد. (46)
و در روايت ديگرى آمده است كه عمر ابن خطاب از دنيا نرفت تا اينكه اصحاب پيامبر چون عبدالله ابن حذيفة و ابادرداء و اباذر و عقبه ابن عامر را از اطراف گرد آورد و گفت : اين احاديثى كه در اطراف از پيامبر پخش كرده ايد چيست ؟ گفتند: آيا از اين كار نهى مى كنى ؟ گفت : نه ، ولى نزد من باشيد و تا من زنده ام حق نداريد از من جدا شويد، از شما حديث مى گيريم و يا بر شما رد مى كنيم ، بدينسان بود كه تا عمر زنده بود نزد او ماندند. (47)
و ابوبكر به بهانه اختلاف در احاديث مى گفت : از پيامبر چيزى حديث نقل نكنيد و هر كس از شما سؤ ال كرد بگوئيد: ميان ما و شما كتاب خداست . (48)
قرظة ابن كعب گويد: عمر به مشايعت ما كه به عراق مى رفتيم آمد و گفت : مى دانيد چرا شما را مشايعت كردم ؟ گفتيم : مى خواستى ما را احترام كنى ، گفت : علاوه بر آن ، كارى هم داشتم ، شما نزد مردمى مى رويد كه زمزمه اى مانند زمزمه زنبور عسل (در خواندن قرآن ) دارند، آنها را با احاديث پيامبر سرگرم نكنيد، من نيز شريك شما خواهم بود، به همين جهت بود كه هر وقت به قرظة مى گفتند براى ما حديث بگو مى گفت : عمر ما را منع كرده است . (49)
و به همين جهت بود كه اصحاب پيامبر از نقل احاديث اجتناب مى ورزيدند، و ياللعجب كه بهانه اين كار، گاهى شبهه ايجاد اختلاف و احاديث كاذب ، و گاهى اعراض مردم از قرآن و گاهى زياد و كم شدن سهوى در احاديث ذكر مى شود.
خسارت جبران ناپذير
اما كسى نيست كه بپرسد، آيا كتاب خدا كافيست و احتياج به تفسير ندارد، آيا فرمان خداوند در اينكه ما اتاكم الرسول فخذوه ، چگونه است ، سنت پيامبر را مردم چگونه بايد بدانند؟
و شما خود مى دانيد كه وقتى صحابه پيامبر در حساسترين زمان ، يعنى سالهاى اوليه بعد از پيامبر، كه هنوز حوادث و سخنان پيامبر در ذهن آنها نقش دارد و فراموش نشده ، صحابه نيز زنده و سالم هستند، اگر از نقل احاديث ، منع شود چه ضربه جبران ناپذيرى بر دين خداوند كه مى بايد تا قيامت پابرجا بماند، خواهد زد.
مصيبت بزرگتر آنكه پس از شيخين ، ديگران نيز روش آنها را پيش مى گرفتند، و از احاديثى كه زمان عمر روايت نشده بود منع مى كردند. عثمان ابن عفان بر منبر مى گفت : براى هيچكس جايز نيست ، حديثى را كه در زمان عمر و ابوبكر نشنيده روايت كند... (50)
معاويه نيز به دنبال همين سياست ، كه با اهداف او بسيار سازگارى داشت ، از احاديثى كه در عهد عمر نبود، منع مى كرد. (51)
چرا با اميرالمؤ منين مشورت نكردند؟!
حال شما خوانندگان عزيز قضاوت كنيد، كه اگر روش عقلا و انديشمندان را در عمل به خبر در پيش مى گرفتند، و هر خبرى كه آورنده آن مورد اعتماد بود، قبول مى كردند، همچنانكه اكنون روش عملى همه فقهاء اسلام از شيعه و سنى چنين است ، و بعلاوه اگر مى خواستند احاديث از اعتبار والائى برخوردار باشد، با شخصيت بى نظيرى مانند اميرالمؤ منين على ابن ابيطالب مشورت مى كردند؟! همو كه پيامبر اكرم در حديث صحيح فرمود: على با قرآن است و قرآن با على است و ايندو از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض نزد من گرد آيند. (52)
آرى آنچه در ذهن هر صاحب دقتى با مشاهده اين روايات نقش مى بندند همچنانكه علامه سيد شرف الدين فرموده است اين است كه : صحابه در روز نخست بيش از ما به لزوم تدوين حديث پى برده بودند ولى مطامعى داشتند كه با بسيارى از نصوص صريح و انبوه روايات پيامبر كه در يكجا گرد مى آمد و در دسترس همه قرار مى گرفت ، وفق نمى داد. (53)
اجتهاد در مقابل فرمايش پيامبر!!
در همين راستا بود كه عمر ابن خطاب صريحا اعلام كرد: دو متعه است كه در زمان پيامبر حلال بود اما من از آن دو نهى مى كنم و بر آن عقاب مى كنم ، متعه حج و متعه نساء! (54)
بزرگى فاجعه را بنگريد كه صريحا اعلام مى شود، پيامبر حلال كرده و من حرام مى كنم !! و در پى آن سياستها و محبتهاست كه براى توجيه و دفاع از آن فتوى بكار مى افتد و متعه را حرام مى شمرد.
در مسند احمد است كه ابو موسى اشعرى به مشروع بودن تمتع در حج فتوى مى داد، مردى به او گفت : جلو بعضى از فتواهايت را بگير، چون نمى دانى كه اميرالمؤ منين عمر چه تغييراتى در احكام داده است . (55)
آرى مشكله اين بود كه دستورات و اعمال عمر و ابوبكر همرديف سنت پيامبر و فرمان خدا، و بلكه بالاتر از آنها قرار مى گرفت و مقدم مى شد و اين همان انحرافى است كه امام حسين عليه السلام بايد آن را درمان كند، احمد ابن حنبل در مسند خود آورده است كه ابن عباس گفت : پيامبر نيز حج تمتع بجاى آورد، عروة ابن زبير گفت : ابوبكر و عمر آن را قدغن نموده اند، ابن عباس جواب داد: اين پسرك چه مى گويد؟ گفتند مى گويد: ابوبكر و عمر آن را حرام كرده اند، ابن عباس گفت : مى بينم كه اينان به هلاكت مى رسند، من مى گويم پيامبر چنين مى گويد، آن ها مى گويند ابوبكر و عمر ممنوع كرده اند!
طبرى و ثعلبى در تفاسير خود و ديگران روايت كرده اند كه حضرت على عليه السلام فرمود: اگر عمر از متعه (عقد موقت ) منع نكرده بود، جز افراد پست كسى زنا نمى كرد و به دنبال همين تغييرات و انحرافات بود كه گفتن حى على خيرالعمل را در اذان ممنوع نمود، تا مبادا مردم از رفتن به جهاد سست شود و حتى گفت كه هر كه آن را بگويد مجازاتش ميكنم . (56)
و جمله الصلاة خير من النوم ، نماز بهتر از خواب است را در اذان نماز صبح داخل نمود. (57) و ياللعجب كه مسلمانان در همه چيز اختلاف كنند حتى در گفتن اذان كه در زمان پيامبر هر روز از ماءذنها مى شنيدند. (58)
و از جمله اين انحرافات ، صحيح دانستن سه طلاقه نمودن زن است در يك مجلس ، برخلاف آيه قرآن و احاديث پيامبر اكرم كه خود اهل سنت مثل صحيح مسلم و سنن بيهقى و مسند احمد و مستدرك احمد آورده اند، نسائى يكى از دانشمندان اهل سنت است گويد: به پيامبر خبر دادند مردى زن خود را يكجا سه طلاقه كرده ، حضرت برخاست و در حالى كه خشمگين بود فرمود: با بودن من با كتاب خدا بازى مى شود؟ كار بجائى رسيد كه مردى عرض كرد يا رسول الله آيا او را نمى كشى ؟! اما خليفه دوم ديد كه مردم به سه طلاقه نمودن زن در يك مجلس عجله مى كنند، خواست آنها را عقوبت كند، آن را امضا كرد!!(59)
خالد محمد خالد مصرى در كتاب دموكراسى خود مى نويسد: عمر ابن خطاب هر جا مصلحت مى ديد نصوص مقدس دينى قرآن و سنت نبوى را ترك مى گفت ! (60)
مسلمانان در اثر غفلت و پذيرش عملى انحراف در امامت و سستى و مستى مال و مقام ، بجاى تخطئه او به سكوت و پيروى پرداختند، و اين گونه انحرافات از امثال ابوبكر و عمر راه را براى خلفاى بعدى باز كرد، كه هر چه خواستند كردند و كسى را هم حق اعتراض نبود، زيرا اساس آن قبلا از سوى شيخين كه مورد اتفاق آنان بود نهاده شده بود.
در رمضان سال 14 هجرى عمر دستور داد تا مردم نماز مستحبى را به جماعت بخوانند و خود وقتى جماعت را ديد گفت : چه بدعت خوبى است ؟! (61) و همو بود كه دستور داد در نماز ميت چهار تكبير بگويند با اينكه طبق روايات اهل سنت مانند سيوطى در تاريخ الخلفاء و ديگران پيامبر پنج تكبير مى گفت .
و همو بود كه حد سرقت را از غلامان حاطب برداشت و به غرامت سنگين تبديل كرد، (62) و همو بود كه حد زنا را از مغيرة ابن شعبه كه با ام جميل زنا كرده بود دفع كرد، و اين مغيره همان است كه حلبى درباره او مى نويسد: او با سيصد تا هزار زن همبستر شد كه فقط هشتاد نفر از آنان شوهردار بوده اند! و خليفه يكى از چهار شاهد را تشويق كرد تا در شهادت تردد و تاءمل كند و حد را ساقط نمود. (63)
سيره شيخين يك سنت غير قابل ترديد شد!!
عمر و ابوبكر از دنيا رفتند در حالى كه تغييرات و دگرگونيهاى آنها همراه با شيفتگى دلهاى بسيارى نسبت به ايشان بخاطر مسائلى كه بعدا ذكر خواهد شد، سبب گرديد كه سيره آن دو بنام روش شيخين از پايه هاى احكام اسلامى شد، و مخالفت با روش آنها براى مسلمين قابل تحمل نبود، گرچه از حضرت على عليه السلام باشد، بطورى كه مى بينيم پس از عمر در جلسه شوراى شش نفره براى تعيين خليفه بعدى ، عبدالرحمن ابن عوف به حضرت على عليه السلام مى گويد: با تو بيعت مى كنم مشروط بر اينكه به كتاب خدا و روش شيخين عمل كنى !
ولى حضرت سيره آن دو را نپذيرفت ، اما عثمان پذيرفت و خليفه شد.
نامه معاويه به زياد و روش عمر در مورد عجم
سليم ابن قيس گويد: زياد ابن سميه نويسنده اى داشت كه شيعه و با من دوست بود، نوشته اى را برايم خواند كه از جانب معاويه در جواب نامه زياد بود، معاويه در اين نامه پس از بيان مطالبى در كيفيت فريب مردم و اداره قبائل به زياد مى گويد:
با موالى و كسانى از عجمها كه اسلام آورده اند به روش عمر ابن خطاب عمل كن ! چرا كه ، اين روش موجب خوارى و ذلت آنان است .
1 - عربها مى توانند با زنان و دختران عجم و موالى ازدواج كنند، اما آنها حق ازدواج با زنان عرب را ندارند.
2 - عربها از عجم ارث مى برند ولى عجم از عرب ارث نمى برد. (64)
3 - حقوق و سهميه كسانى كه از عرب نيستند كم شود.
4 - در جنگها، عجم در صف مقدم (سپر بلا) باشند.
5 - عجم را به (كارهاى سخت مثل ) كندن درخت و هموار كردن راهها بگمار.
6 - در نماز جماعت هيچگاه نبايد عجم پيش نماز عرب شود.
7 - در نماز جماعت تا يك عرب هست ، نبايد عجم در صف اول باشد.
8 - نبايد عجم را در گوشه اى از مرزهاى مسلمانان ، يا شهرى از شهرهاى آنها فرماندار كنى .
9 - هيچكدام از عجم نبايد قاضى مسلمانان و يا مجتهد و فتوى دهنده باشد.
سپس معاويه ادامه مى دهد كه : اين همه روش عمر ابن خطاب نسبت به عجم و موالى بود،
حقا كه او با اين خدمتى كه به امت محمد عموما و به بنى اميه خصوصا نمود، شايسته برترين پاداش است ،
به جانم سوگند، اگر آنچه او و رفيقش ابوبكر، و قوت و صلابت آنها در دين خدا نبود، ما و تمام اين امت زيردست بنى هاشم (حضرت على و خاندان او) بوديم و يكى پس از ديگرى خلافت را همانند خاندان كسرى و قيصر به ارث مى بردند، ولى خداوند آن را از بنى هاشم خارج كرد و در عمر و ابوبكر نهاد، با اينكه در ميان قبائل قريش پست تر از قبيله ايندو قبيله اى نيست ، به همين جهت ما در خلافت طمع كرديم ، چرا كه ما از ايندو و اولاد اين دو بخاطر ثروت و جنگ و نزديكى به پيامبر، سزاوارتريم و...
اى زياد: وقتى نامه من به دست تو رسيد، عجم را خوار كن ، در تحقير و تبعيد آنان بكوش ، و در هيچ كارى از عجم كمك مگير و هيچگاه هيچ كارى براى آنها انجام مده ...
اى زياد: ابن ابى معيط به من خبر داد كه تو نامه عمر را به ابوموسى اشعرى استاندار عمر در بصره ، خوانده بودى كه در آن عمر ريسمانى به طول پنچ وجب براى ابوموسى فرستاد و به او پيغام داد:
اى ابا موسى ، از اهل بصره از موالى و از مسلمانان عجم هر كدام كه قد او به پنج وجب رسيد، گردن بزن !!
ابوموسى با تو مشورت كرد، ولى تو او را از عاقبت اين كار برحذر داشتى ، و با مشورت تو، آن نامه را برگرداند، و تو آن را به نزد عمر بازگرداندى و آنقدر اصرار كردى تا عمر را از اين تصميم بازداشتى و به او هشدار دادى كه : اين تصميم مى تواند سبب شورش و اختلاف گردد و مردم به طرف على گرايش پيدا كنند و حكومت تو را از بين ببرند، تا اينكه او را منصرف كردى .
آنچه آن روز كردى از روى تعصب نسبت به موالى بود، چون آن زمان مى پنداشتى كه خودت فرد گمنام و بى پدر و مولاى قبيله ثقيف هستى .
ولى اى برادر فكر نمى كنم در اولاد ابوسفيان فرزندى شومتر از تو باشد، وقتى كه عمر را از تصميم او منصرف كردى !
و در ادامه اين نامه آمده است كه معاويه گفت :
عمر به تو گفت : كه تصميم داشته فرمانى مبنى بر قتل عام اعاجم و موالى به ساير بلاد نيز بنويسد، اما تو به او گفتى : اين كار را نكن ، زيرا بيم دارم كه على آنها را كه تعدادشان زياد هم هست به يارى خود بخواند، و خودت مى دانى دلاورى على و خاندان او و دشمنى او را با تو و رفيقت ، بدين گونه بو كه عمر را از تصميمش بازداشتى ، ...
اى برادر! اگر عمر را از تصميمش منصرف نمى كردى ، سنت عجم كشى امروز رايج بود، و خداوند ريشه اعاجم و موالى را بر مى كند، خلفاى بعدى هم به او اقتدا مى كردند تا اينكه از آن ها در هيچ جا نام و نشانى بر جاى نمى ماند، اين اعاجم آفت دين هستند.
چه بسيار بود سنتهائى كه عمر در اين امت برخلاف سنت پيامبر برقرار كرد و مردم متابعت كردند، اين هم مثل يكى از اينها مى شد. و سپس بعد از برشمردن پاره اى از سنتهاى عمر ادامه داد كه : بزرگترين و محبوبترين آنها كه چشم ما را روشن كرد، گرفتن خلافت از بنى هاشم و از اهل آن و معدن آن بود، چرا كه خلافت جز براى آنها شايسته نيست و زمين نيز جز به آنها آباد نشود، اين نامه را پس از خواندن ، پنهان كن و پاره نما
نويسنده زياد گويد: زياد پس از خواندن نامه معاويه آن را به زمين انداخت و به من گفت : واى بر من كه از شيعيان آل محمد بودم ولى از پيروان شيطان شدم ، از شيعيان كسى كه مثل اين نامه را مى نويسد، بخدا مثل من ، همانند شيطان است كه از سجده بر آدم بخاطر تكبر و كفر و حسد امتناع ورزيد.
راوى گويد: شب نشده ، از روى نوشته ، نسخه بردارى كردم ، شب كه شد، نامه را گرفت و پاره كرد و گفت : كسى از مضمون نامه مطلع نشود، ولى نمى دانست كه من نسخه بردارى كرده ام . (65)
و مسعودى در مروج الذهب آورده است كه عمر ابن خطاب فرمان داد كه : فقط كنيزان عجم را به مدينه راه دهيد نه مردان را.


آ
 
 
 
 

 
گروه علي ولي الله
Click to get more mails @
 nidokidosClick to get more mails @ nidokidosClick
 to get
 more mails @ nidokidosClick to get more mails @ nidokidosClick to get more mails @ nidokidosClick to get more mails @ nidokidosClick to get more mails @ nidokidosClick to get more
 mails @ nidokidosClick to get more mails @ nidokidosClick to get more mails @ nidokidos
 
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد انَّ محمَّداً رسول الله
اشهد انَّ عليّاً ولي الله
 
 
گروه علی ولی الله
æÈáǐ Úáی æáی Çááå
السلام عليك يا ابا عبدالله
Ali_Valiyollah Group
گروه علي ولي الله
 
السلام عليك يا ابا عبدالله



__._,_.___
������ ���� �� ���� ���� � ��� � ��� �������:
����� ���� �� ��� ���� ���� ������ ������ , � ������ ������� , � ������ ������� , � ������ ��� ����� ����� , ���� ����� ������� , � ��� ����� ������� ,����� ���� , � ������ ������� , �� ��� ��� �� ��� ��� �� ����� �� ��� ��� ����� , ((1)) .
������ ��� ����� ���� �� ���� � �с��� ����� , �� ����� ����� ����� ��ѐ ����� , �� �� ������� ����, ������� ����� , ����� �� ����� ����� ���� ������ ����� , ����� ����� ���ܐ��� �� ��� �� �� ����� ����� ����, � ��� �������� ���, ������ ���� �� ����� �� �� ��� �����, ����� ������ � �� ����� �� ����� �� ����� �� ������ ��� ���� �� ��� ���� , ����� ����ϐ��� ����� ���� ��� .

http://groups.yahoo.com/group/Ali_valiyollah

�� ��������� ������������ ��� (�) ����� ��ʐ��� ���.�� ��� ��ѐ����� ���� �� ��� ������� � ����� � ���� � ������ ������� ����� � ����� ���� �� ���� ��� ���� ����� ����� �� ������ ����� �� �� ���� ��� ����� . �� ���� �� ���� ���� ��� �������� ��� �� ����� ����� ��� �������
     ������ ���
��������� ��� ��� ���� � �����
.

__,_._,___

No comments:

Post a Comment

Blog Archive