استدلالات حسنيه قسمت دوم هارون كه اين منظره و عجز علما را ديد فوراً پيكي را خواست و او را به بصره فرستاد تا ابراهيم بن خالد عوني را به بغداد بياورد. ابراهيم بن خالد به محض دريافت پيام خليفه به همراه پيك ، بصره را به مقصد بغداد ترك گفت . ساعاتي چند گذشت تا ابراهيم بن خالد در مجلس هارون الرشيد حاضر شد. پس از مدح و ثناي هارون ، بنزد خليفه رفته و نسبت به او اداي احترام نمود. خليفه او را دستور داد تا با حسنيه مباحثه كند. حسنيه مقابل ابراهيم نشست و گفت : اي ابراهيم آيا توئي كه صد جلد كتاب از تصانيف تو در ميان علما مشهور و معروف است و تفاخر مي كني به عداوت علي عليه السلام؟ ابراهيم برآشفت و گفت : مرا مسخره مي كني؟! ؛ سپس روي به اهل مجلس كرد و گفت : مرا با كنيزي مباحثه كردن چه سود دارد ؟ اين موجب خوار شدن و اهانت به علما مي باشد. يحيي برمكي كه مرد دانشمندي بود خطاب به ابراهيم گفت : اين سخن فيلسوفان است كه مي گويند«ُانظُرإلي ماقالَ ولاتَنظُراِلي من قالَ» (ببين چه مي گويد ، مبين كه مي گويد.) اي ابراهيم اين سخن از تو كه اهل علم و فضل هستي بعيد است . بعد از اين صحبت وزير ، ابراهيم با حسنيه شروع به مباحثه نمود و حسنيه بيش از هشتاد سئوال ابراهيم را پاسخ داد. در هر مسأله اي از مسائل ، بر وجه معقول سخن مي گفت و اشكالات و اعتراضات وي را رفع مي كرد ، چنانكه هارون و اطرافيان حيران مانده بودند. سپس بعد از مدتي حسنيه به ابراهيم گفت اي ابراهيم مناظره به درازا كشيد مي ترسم كه سبب ناراحتي و ملامت خاطر خليفه شده باشد . پس اگر رخصت دهي من هم سئوالي كرده باشم . ابراهيم گفت : من سه مسئله ديگر مي پرسم، اگر جواب من را بدهي در اين مسئله ديگر هيچ نمي گويم و سخنان را قطع مي كنم. حسنيه گفت : بپرس، از هر چه مي خواهي بپرس. ابراهيم بن خالد گفت : بعد از رسول خدا (صلي الله و عليه و آله و سلم) خليفه و قائم مقام كه بود؟! حسنيه گفت : آنكه سابق در اسلام بود. ابراهيم گفت : سابق در اسلام كه بود ؟ حسنيه گفت : آنكس كه داماد ، پسر عمو و برادرش بود . تا حسنيه سخن را بدينجا رسانيد هارون بسيار متغير شد و چهره در هم گشود ،ابراهيم هم كه اين منظره را ديد دلير شد و گفت اي حسنيه ! تو ميگوئي علي سابق الاسلام است اما من مي گويم ابابكر سابق الاسلام است . چرا كه ابابكر در هنگام دعوت پيامبر 40 ساله و مردي عاقل بود و علي كودك . و كودك را در ايمان ، كفر ، معصيت و اطاعت اعتباري نيست. چون سخن ابراهيم بدينجا رسيد حسنيه گفت : اگر ثابت كنم كه او سابق الاسلام است و ايمانش را هم اعتباري مي باشد ، اگر ثابت كنم كه كودك هم مستحق ثواب و عقاب هست ؛ آيا به وصايت امير المؤمنين علي بن ابي طالب اعتراف مي كني ؟ ابراهيم گفت : اگر از روي ادله صحبت كني بلي قبول مي كنم . در اين هنگام حسنيه شروع به صحبت كرد و گفت : اي ابراهيم ! در باره نص صريح قرآن در مورد داستان موسي و خضر كه خضر كودكي را بكشت : فانطلقا حتي اذالقيا غلامافقتلته قال أقتلت نفسازكيا … و بعد از آنكه موسي (علي نبينا و عليه السلام) بدو اعتراض نمود، خضر(علي نبينا و عليه السلام ) گفت : و اما الغلام فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهما طغياناًء وكفراً … چه مي گويي ؟ اي ابراهيم خضر چرا آن كودك را كشت ؟ آيا خضر او را به استحقاق كشت يا اينكه او را به استحقاق نكشت و خضر ظالم بود (العياد باالله) .(يعني اينكه آيا كودك را چون مستحق مرگ بود كشت ؟ آيا كودك گناهي كرده بود ؟ در صورتيكه در سئوال موسي نفساً زكياً را مي بينم ) حال چون دليل اول (استحقاق) باطل است دليل دوم هم كه بگوئي خضر ظالم است شايسته نيست چرا كه خداوند در قرآن او را مدح كرده است. و سخن تو ضد سخن خداست اگر بگوئي خضر ظالم است . ابراهيم ماند كه چه بگويد و سر را به زير انداخت . ... ادامه دارد ... |
No comments:
Post a Comment